تاوان عشق را دل ما هرچه بود داد... - تاریخ: 1398/1/12 ساعت: 21:56
یکی تعریف میکرد معلم تاریخشان میخواسته مظفرالدین شاه را توصیف کند هرچه صفت بد بوده نسبت داده بعد که دیده حق مطلب ادا نمیشود گفته "اصلا یه چیز گهی بود که نگم براتون" خواستم بیایم بنویسم دلتنگی فلان است
تو بی ما چگونه ای؟ - تاریخ: 1398/1/12 ساعت: 21:56
اگر بخواهم خودم را توصیف کنم الان دقیقا خسته ام. یک خسته ی به تمام معنا. شبیه بوکسوری که تا جان داشته از رقیبش کتک خورده. شبیه محققی که هر بار پروژه هایش به بدترین شکل شکست خورده. شبیه آدمی که هزاربار
بختم ار یار شود رختم از اینجا ببرد... - تاریخ: 1398/1/12 ساعت: 21:56
خونه فقط دو روز اولش خوبه فقط دو روز اولش مهمونم از روز سوم به بعد یکی یکی دلایلی که بخاطرشون فرار کرده بودم خودشونو نشون میدن. کم کم همه اون چیزایی که همه عمر آزارم میدادن پیداشون میشه و باز دستشونو
تیک آف - تاریخ: 1396/2/25 ساعت: 11:33
قبل از شروع: این روزها بیشتر از هر وقت دیگری شبیه قبلنهاست. شبیه نشستن روی نیمکت های زیر درختهای توت مدرسه. شبیه چیدن توت قرمز از درختهای فرزانگان. شبیه امتحانهای اخر ترم. شبیه بعد از امتحانها نشستن به حرف زدن. شبیه بستنی خوردن. شبیه پختن زیر آفتاب ت
هی راه های رفته را برمیگردم... - تاریخ: 1396/2/18 ساعت: 4:21
الان برگشته ام به نقطه ای که تابستان چهار سال پیش آنجا بودم. شروع وبلاگ نویسی. بعد از اینکه بلاگفای لعنتی وبلاگ عزیزم را نیست کرد، دیگر دل و دماغش پیش نیامد. یعنی هی آمدم و دوباه رفتم. بی هیچ حاصلی. یک چیزی ته دلم، تک تک سلولهایم را میلرزاند. اینکه هنوز هم نمیدانم... هیچ چیزی را با اطمینان نمیدانم. ...
از این فرهاد کش فریاد... - تاریخ: 1396/2/18 ساعت: 4:21
گفت:«چاره دیگه ای ندارم، باید کمکم کنی.» زل زدم توی چشمهایش که تابحال اینطور ندیده بودمشان و فکر کردم به روزهای سختی که در راهند. شبها کابوس روزهای نیامده ای را میبینم که میدانم چقدر سختند. صبحها که بیدار میشوم به این فکر میکنم که همه چیز یک روز درست میشود. حتی اگر درست نشود،تمام که میشود...
دوباره بهار... - تاریخ: 1396/2/18 ساعت: 4:21
پوست انداختم. از شهریور تا الان که حتی یکبار هم سراغ وبلاگم نیامدم خیلی چیزها عوض شده. و بیشتر از همه خودم. اگر برای نود و پنج اسمی انتخاب کنم اسمش سال تغییر است. خیلی چیزها برایم عوض شد. شرایطم خودم فکرم حتی اصولی که فکر میکردم دارم درست دنبالشان می
اینجا چراغی روشنه... - تاریخ: 1396/2/18 ساعت: 4:21
چندوقتی میشود که کابوس های بدی میبینم. امشب زودتر از همیشه خوابیدم و همان کابوس را دیدم و از خواب پریدم. چند دقیقه نشستم رو تختم، بعد بلند شدم و لامپ اتاق را روشن کردم. مثل بیشتر وقتها امشب هم تنها هستم. نشستم کف زمین تکیه دادم به تختم و توی خودم مچا